۲
۱۰
آبان
۱۳۸۶

اخراج روزنامه نگاران

11 ماه و 10 روز پیش

۲۲۲ روزنامه نگار با امضای بیانیه‌ای به موج جدید اخراج روزنامه نگاران اعتراض کردند. الیته این عدد کمی بالا و پایین دارد؛ چون بعضی‌ها امضایشان را منوط به حذف بند پایانی بیانیه کرده بودند که البته بعد از گرفتن امضایشان دوباره اضافه شد!

ظاهراْ روزنامه «اعتماد ملی» ارگان رسمی حزب «اعتماد ملی» (حزب کروبی!) و روزنامه «اعتماد» متعلق به «الیاس حضرتی» (از ملتمزین رکاب آن حضرت) چند روزی است به دلایل صنفی در حال تصفیه روزنامه نگاران غیر قابل استثمار هستند. (مثل اینکه در این صنف نمی‌گنجند!)

استعفای اجباری «آرش حسن‌نیا» دبیر اقتصادی روزنامه اعتماد ملی همانطور که خود در اینجا و اینجا توضیح داده حاصل دفاع از حقوق ابتدائی صنف روزنامه‌نگاری بود که به بهانه ماجرای ۱۸ مهرش به اخراج ختم شد.

«الناز انصاری» دیگر اخراجی این روزها با افشاگری متهورانه‌اش پیه دردسرهای قضایی را هم به تن مالید که امیدوارم بجای آن٬ پاسخگویی متهمان نصیبش شود!

متن کامل شرح اخراج «الناز انصاری» به قلم خودش : (پررنگ کردن بعضی از قسمتها کار خودم است.)

ما چرا می پرسیم، ما چرا می فهمیم …

یکی از همکارانم چند روز پیش از روزنامه اعتماد ملی اخراج شد، هنوز جوهر امضا بیانیه برای اعتراض به این اخراج خشک نشده بود که علی دهقان، همکار شریف ام از روزنامه اعتماد رفت و فردای همان روز هم عذر من را خواستند.

آرش حسن نیا شرح واقعه را نوشت و شاید علی هم روزی چنین کند. به من گفتند استغفا بدهم، چون در روزنامه اعتماد کسی شهامت اخراج نداشت. بماند که جان به لب شدم تا از طریق واسطه (آرش خوشخو) این را بشنوم که: دکتر گفت استعفا بده. گفتم استعفا را در وبلاگ خواهم نوشت و بعد از همه خداحافظی کردم. با بچه های تحریریه با لبخندی جدا شدم اما دروغ چرا که دوبار کم مانده بود بلند زار بزنم. نه در تحریریه که در اتاق و پر خنده ی اجتماعی. نمی توانستم به چشم های سرخ شده محبوبه نگاه کنم که چطور بی صدا اشک می ریزد و بگویم به خاطر همه فداکاری هایت که به نام و خاطرمن کردی و به کام چند حاجی بازاری مدیون توام. نمی توانستم مونا را در آغوش بگیرم و طاقت بیاورم که مقابل پنجره همیشه سبز و روشن اش به جهان بیاستم و بگویم دیدی دنیا کثیف تر از شرافت آدمی است. و کاش می فهمیدم طاهره با آن اشک هایش کجای دلم را می سوزاند که تمام تنم گر گرفته بود. حالا نوبت آن پسر دوست داشتنی گروه مهربانم بود که چیزی نگوید تا بیایم خانه و اس ام اس بفرستد که با بغض نترکیده اش نمی داند چه کند، تا دوباره صورتم خیس شود. چقدر دلم خنده های مریم را می خواست که درست روز آخر به خاطر ساعت کاری و مرخصی رنجیدم و رنجاندمش. تجمع دخترهای تحریریه با چشم های پر سئوالی که کی نوبت ماست … و آخر این همه چشم های نگران می شود دست های “دبیر سرویس بهداشتی” آقای فراهانی با آن دنیای شگفت اش که بر سرش می کوبد. چرا به او نگفتم حتی اگر نظافتچی عالم هم تو باشی سگ ات می ارزد به آن روستایی هرزه ای که ناراخت است چرا نمی روم رسم مدیر مسئول- عمله گی را در اتاق اش به جا بیاورم.

چرا به چشم های حمید رضا نگفتم که شرافت ات را به هزار قلم فروش و نوچه پروری مثل خدابخش نمی دهم که همین امروز پیشنهاد ۵میلیون تومانی را برای دو گزارش از شهرداری رد کرده ای و لنگ درهوای روزنامه‌ای هستی که با قالیباف قرار داد حراج صفحه ات را بسته اند.

چرا برای خداحافظی اتاق بهزادی رفتم و نگفتم که شان سردبیری را نباید چنین می شکست که به من بگوید قرارداد بسته اند با شهردار که به مرحمت خدا رئیس جمهور شود. بگویم که استاد! من شاگرد تو بودم که روزنامه نگار شوم که شرف داشته باشم نه اینکه بیاییم اینجا و خبر “حتما کار شود” شهرداری و “سازمان آگهی ها” را از تو بگیرم .

چرا فریاد نزدم که این صفحه ها آبروی من بود، آبروی بچه های نازنین این روزنامه بود که می ریختید سطل آشغال. فریاد نزدم که خاک بر سر ما که تو نمایند مجلس مملکتی و چون نمی فهمی معنی “تراژیک” چیست کل صفحه را خط می زنی و هزار انگ هم بغل دست اش می زنی و بعد می روی برای منشی گرفتن … . چرا گذاشتم ۳ هفته به بازی ام بگیرند. هر روز گفتم اگر قرار اخراج است و قراردادهای میلیاردی خوب بگویید من قلم به چشم های دریده شهردار نمی فروشم، بگویید بروم. گفتند نه و روزها شکنجه ام دادند تا بی هیچ فریادی اتاق کوچکم را ترک کنم.

در آن روزنامه حقوق ام اگر جا ماند، مثل همیشه که از این ۶-۷ سال یک روز بیمه هم به نام من نیست ماه ها زحمت ام با یک خداحافظی خشک و خالی تمام شد، اگر مدیون ده ها نفرم که مطلب حق التحریر دادند به شرط ۲ ماه پرداختی که سردبیر قول اش را داده بود و ۶ ماه گذشت و نگرفتند، با همه استرس ها و سانسورهایی که دامنه آن را سواد بی سوادی چون الیاس حضرتی تعیین می کرد، هر چه بود این را می دانم که بچه های این گروه بهترین صفحات اجتماعی را در این خشکسالی رسانه منتشر کردند و باور دارم که بیکاری ام به صد سال هم اگر بکشد صد شرف دارد به پول تف خورده ای که به بهای شرافت قلمی است که هنوز بر آن ایمان دارم.

منظور از آقای دکتر «الیاس حضرتی» است که ضمن داشتن دکتری در مدیریت توسعه (!) سابقه بنیان گذاری سپاه پاسداران استان گیلان و فرماندهی لشگر قدس در منطقه٬ نمایندگی دوره سوم٬ چهارم٬ پنجم و ششم شهر رشت در مجلس شورای اسلامی٬ ۸ سال ریاست فدراسیون ورزشهای رزمی و تأسیس حزب همبستگی را در کارنامه‌اش دارد.

مفهوم واقعی این سخنان الیاس حضرتی در روز خبرنگار را که فرمودند شغل خبرنگاری امروزه یک کار عاقلانه نیست را اکنون می‌توان فهمید!

این نظر قابل توجه هم زیر همان مطلب٬ توسط شخصی که خود را «روزنامه نگار دیروز شرق و امروز اعتماد» می‌نامد منتشر شده و که البته حذف نشده:

خانم انصاری من خواننده همیشگی صفحات اجتماعی سانسور شده شما بودم. شک نداشته باشید موجودی به نام امیرحسین رسائل؛ دلال و آدم فروش معروف مطبوعات به همراه بوقچی اش سام فرزانه زیرآب شما را زده اند تا بار دیگر دوستان شهردارچی خود مرضیه خرسند و مهدی افروز منش را به اعتماد بیاورند. خدابخش به زودی شر تمام روزنامه نگارهای مستقل را کم خواهد کرد همان کاری که با محمد قوچانی و تیم بسیار خوبش کرد. ولی قوچانی با تیمش آبروی دوباره یی یافتند. شهروند را نگاه کن بعد منتظر باش تا روزنامه آریا با سردبیری رسائل زبان باز و سام بوقچی و مهدوی رانت خوار منتشر شود. صفحات اجتماعی بهانه و پله یی برای پول پارو کردن است نه برای دفاع از حقوق زنان و آزادی های اجتماعی. ترا و همکاران خوبم را ستایش می کنم برای استقلالی که دارید.

از این دست نظرها زیر نوشته‌های مربوط به این اتفاقات بسیار است که البته بی‌نام و نشان بودنشان قابل توجیه است. شاید به قول بعضی نشان از بی‌شهامتی و بی‌شرافتی داشته باشد ولی در عین حال می‌تواند دلیلی بر صحتشان هم باشد!

پ.ن ۱۲ آبان:

نوشته‌های مرتبط قبلی

These icons link to social bookmarking sites where readers can share and discover new web pages.
  • del.icio.us
  • bodytext

اگر نظری در این زمینه دارد٬ لطفاً آن را از طریق زیر درج کنید.
نوشته‌های این وبلاگ را می‌توانید از طریق خوراک آن دنبال کنید.

عزیز ندیده وحیدجان. از بابت پیگیری مساله روزنامه نگاران اخراجی سپاسگذارم. حال که مدتی از آن ماجرا گذشته و کمی فضا آرام تر شده روی خطت آمدم تا بگویم دوست عزیز من ماجرا را در سایت هنوز به طور کامل توضیح دادم، تا اشتباهاتی از این دست که من به همکار خانمم فحاشی کرده ام پیش نیاید.
ماجرا این است که در روز ۱۸ مهر که من برای گرفتن حقوق بلوکه شده شهریورماه خود به روزنامه مراجعه کرده و دعوا و مرافعه پیش آمد. آقایان مدیران روزنامه همکارخانم گروه اقتصادی را به بهانه اینکه در حمایت از من به آنها ناسزا گفته اخراج کردند نه اینکه من خدای نکرده به دوستی از تحریریه بی احترامی کرده باشم.
ممنون از خط آزادی که برای ما گذاشتی

جناب حسن‌نیا پوزش من را بابت برداشت اشتباهی که در مورد ماجرای ۱۸ مهر تحریریه داشتم بپذیرید.
از آن جملات من آنگونه برداشت کردم و الآن وقتی دوباره خواندمشان متوجه شدم که متأسفانه حق با شماست.
متأسفانه از آن جهت که مثل اینکه وضعیت کار در تحریریه روزنامه‌های ایران بغرنج‌تر از آنی است که من برداشت کرده بودم.

اگر نظری دارید بنویسید

(لازم)

(لازم ولی محفوظ)